محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3565
تاريخ الطبرى ( فارسي )
ابو بكر بن عياش گويد : نضر بن قعقاع ذهلى كه مادرش ناجيه دختر هانى بن قبيصه بود به دو رسيد و چون شبيب را بديد وحشت كرد و گفت : « اى امير سلام بر تو با رحمت خداى » سويد ميان سخن وى دويد و گفت : « واى تو بگو اى امير مؤمنان » و او گفت : « اى امير مؤمنان » گويد : عاقبت از كوفه برون شدند و راه مردمه گرفتند ، حجاج بگفت تا ندا دادند اى سوار خدا برنشين و خوشدل باش ، وى بالاى قصر بود ، چراغى آنجا بود كه با يكى از غلامان وى بود ، نخستين كسى كه سوى وى آمد عثمان بن قطن بود كه غلامانش و گروهى از كسانش با وى بودند ، گفت : « من عثمان بن قطنم ، به امير خبر دهيد كه من اينجا هستم ، دستور خويش را بگويد » گويد : غلام به دو گفت : « به جاى خود باش تا دستور امير بيايد » گويد : مردم از هر سو بيامدند ، عثمان شب را با كسانى از مردم كه آنجا فراهم آمدند ، به سر برد تا صبح شد ، آنگاه حجاج بشر بن غالب اسدى را كه از مردم بنى والبه بود با دو هزار كس فرستاد ، زايدة بن قدامهء ثقفى را نيز با دو هزار كس فرستاد ، ابو ضريس وابستهء بنى تميم را با هزار كس از وابستگان فرستاد ، عين صاحب حمام اعين وابستهء بشر بن مروان را نيز با هزار كس فرستاد . گويد و چنان شده بود كه عبد الملك بن مروان محمد بن موسى بن طلحه را به سيستان گماشته بود و فرمان خويش را براى او نوشته بود و به حجاج نوشته بود . « اما بعد ، وقتى محمد بن موسى پيش تو آمد دو هزار كس آماده كن و با وى سوى سيستان فرست و در كار فرستادن وى شتاب كن » به محمد بن موسى نيز گفته بود كه با حجاج مكاتبه [ 1 ] كند . گويد : و چون محمد بن موسى بيامد براى آماده شدن كسان معطل ماند نيكخواهانش گفتند : « اى امير زودتر سوى عمل خويش رو كه نمىدانى كار حجاج
--> [ 1 ] كلمهء متن